♥Ⴆα ɱαɳ αȥ ҽʂԋɠԋ Ⴆҽɠσ♥

بی تو از عشق میگم



با مَن اَز عِشق بِگو، با مَن اَز زِندِگی


قِصه ی ما باشه قِصه ی عاشِقی

میدونَم شِعر تو خوندَنی ست

میدونَم اِسمِ تو موندَنی ست

بوسه هات مَرهَم قَلبِ مَن اِی بِهتَرین

فَردا رو با تو میبینَم

اَز چِشمات عِشقو میگیرَم

با هَمیم تا زنده ایم، تا هَمیشه

با مَن اَز عِشق بِگو

 

جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 18:56 توسط متیـــــــ♥نا| |

می تَرسَم
نَه مِثلِ دیوانه اَز بَچِه ها
نَه مِثلِ بَچِه ها اَز دیوانه
کَسی نَه خودَت را
کِه دوست داشتَنَت را
اَز مَن بگیرَد

جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 19:59 توسط متیـــــــ♥نا| |

heyyyyyy khoda

che faze badie!!!!!

دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 23:45 توسط متیـــــــ♥نا| |

delam gerefteh koliiiiii!!!!!:(((((

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 20:19 توسط متیـــــــ♥نا| |

چـᓆــבر פֿــפּبه...
یڪے باشـہ یڪے باشـہ ڪـہ بغلت ڪنه...
ωـرتـפּ بزارے رפּ ωـینش آرפּمت ڪنه...
פـُرҐ نـᓅــس هاش تنت בاغ ڪنه...
عطر בـωـتاش مـפּهاتـפּ نـפּازش ڪنه...
چـᓆــבر פֿــפּبه...
چـᓆــבر פֿــפּبـہ ڪـہ آرפּҐ בҐ گـפּشت بگه...
غصـہ نـפֿــפּرے ها...
مـטּ ڪــــــــــــنــــــــــــــارتـــــــــــــــҐ

دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 15:20 توسط متیـــــــ♥نا| |

گفتـہ بوבҐ مے ڪشمش آخر!
امروز…
בҐ غروب…
وقت اذان…
בلــҐ را با اشڪ آب בاבҐدخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
رو بـہ قبلـہ פֿـوابانـבمش
یڪ…
בو…
ωـه…
تماҐ شـב! シンプル のデコメ絵文字
בیگر بهانـہ ات را نمے گیرב!!دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه

 

 

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 2:20 توسط متیـــــــ♥نا| |

دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزهریتـҐ פֿـنـבه هایت را בوست בارҐ … دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
تو بیـטּ آבҐ ها ، בر ایـטּ ڪره פֿـاڪے ، تافتـہ ے جـבا بافتـہ اے 

دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزهلبخنـב بزטּ نفس مـטּدخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه

یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 0:56 توسط متیـــــــ♥نا| |

دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه בیـבטּ عكست تماҐ سـهـҐ مـטּ است  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
 از " تـــو  
دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه آטּ را هـҐ جیرـہ بنـבے كرבـہ اҐ  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه تا مباבا  
دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه توقعش زیاב شوב  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه בِل اســت בیـــگر ...  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
 دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه ممكـטּ است ؋رבا פֿـوבت را از مـטּ بخواهـב ....  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه
شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 19:2 توسط متیـــــــ♥نا| |

دلتنگی یعنی تو و تو یعنی تمام دنیای من !

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 23:19 توسط متیـــــــ♥نا| |

گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم 

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد . . . . 
1 روز 
1 ماه 
1 سال . . . . 
از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . . 
چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ 

وقــــتی دلت با دیگریســــــــت

یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 13:53 توسط متیـــــــ♥نا| |

کــاش …
ای کــاش …
دستانــم ، ان قــدر بزرگــ بود …
کــه مــی توانستــم …
چــرخ و فلکــ دنیــا را …
بــه کــام تــو …
بچرخانــم …

دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 17:25 توسط متیـــــــ♥نا| |

قدم بزنیم . . .
من با ” تـــــــــو ”
تو با هر که دلت خواست !
فقط بیــــــــــا قدم بزنیم . . .
اصلا بیا و بگذار . . .
سایه ات باشـــــــــــم . . .
سایه که آزار ندارد !
دارد ؟
چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 22:28 توسط متیـــــــ♥نا| |

دلـــ ــم بـآلـڪنـﮯ مـﮯ פֿـوآهـَد روبــﮧ شـﮫـر...

وڪـمـﮯ بـآدפֿـنـڪ وتـآریـڪـﮯ...!

یـڪ فنـجـآטּ بـزرگــ قَهـوه...

یـڪ جـرعــﮧ×تـ ــ ــو×...

یـڪ جـرعــﮧ×مـَטּ×...

وسـڪوتـﮯ ڪــﮧ درآטּ دونــگآه گـــره خورده شــدטּ...

بـﮯ ڪـلآم...

میــدآنـﮯ...؟

دلـــ ــم یـڪ ×مَـטּ×مـﮯ פֿـوآهـَد بــرآے×تـ ــ ــو×...

ویـڪ ×تـ ــ ــو×تـآابــَدبــرآے ×مَـטּ×

 

سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 21:13 توسط متیـــــــ♥نا| |

یکی رفت...... یکی موند..........

یکی درگیر گذشته.....

یکی هم..... مثه من........ کل حرفاش دوخط شه.............

تو روزا......... غروبا.................... دل به تنهایی می بنده

همه جا..................

یه صداس...........................

که هیشکی دنبالش نگشته............................................

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 12:0 توسط متیـــــــ♥نا| |

چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم

در قلب تو محکومم به حبس ابد…

به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:

هی…. تو… آزادی…

و صدای گام های “غریبه ای”که به سلول من می آمد…!


چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 23:50 توسط متیـــــــ♥نا| |

عشـــــق یــعنی حـتی اگـه بدونـــی نـمیخوادتــــــ
بدونــــی نمیشـــــه,
امــا نتـــونی ترکــشی کنـــی . . .
نه خــــودشو , نه فکـــــرشو . . .

توضیح نمی خواهد
تمام خواهش من یک جمله کوتاه است:
دلی که به تو سپرده ام ، به غم مسپار . . .
چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 23:44 توسط متیـــــــ♥نا| |

تــــاریــک بــــاد ..
خـــانــه ی مَـــردی کـه،
نــمی جَــنــگَد ..
بـَـــرای ِ زَنــــی کــه،
دوسـتـَش دارَد …!

چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 23:24 توسط متیـــــــ♥نا| |

 به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.  دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.     چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند. 

دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.
دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 3:25 توسط متیـــــــ♥نا| |

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 21:35 توسط متیـــــــ♥نا| |

گاهی، فقط گاهی فکر میکنم تمامش یک سوء تفاهم است؛

آن خنده ها، دستهای در هم گره کرده، نگاه های گرم..

دستهایم را می گیرد و می خندد…

 بعد هر چه فکر میکنم یادم نمی آید به چه فکر میکردم!

جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 5:15 توسط متیـــــــ♥نا| |

 

 

 سلام چهارشنبه سوری و سال نو همتون پیشاپیش مبارک سال خوبیو همراه با سلامتی و موفقیت براتون آرزومندم. بچه ها سر سفره هفت سین برام دعا کنید.

 

                                       

Happy New Year

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 17:14 توسط متیـــــــ♥نا| |

برای خاموشی شبهای انتظارم

فقط یک فوت کافیست خاموشم کن

خسته ام

یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 22:28 توسط متیـــــــ♥نا| |

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است
زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد
کسی هست برای عاشق بودن
تا با تمام وجود به او بگوییم
عشق من روزت مبارک

Happy Valentines12800000ali-mahsa18400000202000000250000017500000


هنوز هم عاشقتم...

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.
هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.
عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.
و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.
با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام
تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.
با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم.
زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد.
صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش.
میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است .
که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند.
بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد.
بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی
و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی.
ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای
من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری.
ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش
و تو خودت با قلب من سازگار باش.
هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند.
میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد.
ولی من هنوز هم عاشقم.
بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن
قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند
دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه
با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است.
آری من هنوز هم عاشقم…

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 22:53 توسط متیـــــــ♥نا| |

یک دلیل برای عاشق شدنم ، یک بهانه برای زنده ماندنم ،
تویی آن دلیل و بهانه عاشقانه
یک هوای عاشقانه برای با تو بودن، همین هوای بارانی ،دستت درون دستهای من ، این است همان آرزوی رویایی
این نفسی که در سینه ام است ، این قلبی که با تو به آرزوهایش رسیده است ، این وجودی که محتاج وجود تو است ، این احساسات،همه در عشق تو جا گرفته است
ببین عشق تو چقدر مقدس است که زندگی ام با تو دوباره جان گرفته است
ببین چقدر دوستت دارم که خوشبختی را از لحظه ای که آمدی دیدم ، حس کردم و باورش کردم!
باور کردم که حضور تو در زندگی ام یک حادثه نبود ،روزی تو می آمدی، با اینکه من حتی فکر داشتن تو را هم نمیکردم
روزی که آمدی چه روز دلنشینی بود، روزی که بهم میرسیم چه روز مقدسی خواهد بود و روزی که از عشق هم میمیرم چه روز عاشقانه ایست
به عشق همان روز ،روز از عشق هم مردن، اینک عاشقانه همدیگر را میپرستیم تا به دنیا بگوییم این ما هستیم که عاشق همیم!
دلیلی نمیبینم برای زنده ماندن اگر تو نباشی ، نمیخواهم حتی یک لحظه نیز در فکر نماندن باشیم!
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
عزیزم بیا در آغوشم ،تو مال منی ، آرام باش که تو تا آخر دنیا ، دنیای منی ، بارها گفته ام و خودت هم میدانی که زندگی منی ، پس این هم بدان تو آخرین کسی خواهی بود که قبل از مردنم او راخواهم دید!

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 23:6 توسط متیـــــــ♥نا| |

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی

لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار

دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . !
.
.
.
نـمـی دانـمــ از کجــا نـخــودسیـــاه گیـر آورد!

پشتـِـ سـرتـــ افتـــاد بـه روی سنـگــ فـرشــ هـای پیـــاده رو . . .

سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 21:5 توسط متیـــــــ♥نا| |

قدم می زد درون رویاهایش ، دردو دل می کرد با آرزوهایش ، صحبت می کرد با همزبانش. ساده بود و بی ریا ، خسته از یک فریاد بی صدا!
دوست داشت در یک جا گم شود، جایی که درآن مهر و محبت حس شود.
لابه لای دفتر خاطره هاش ، خاطره ای بود که نمی خواست پرپر شود ، سوخته شود ، واز بین رود . خاطره اش راز بود که نمی خواست فاش شود ، یا از آن دفتر سیاه پاک شود. هم صدایی نداشت تا بگوید فریادش را! بگوید راز دلش را!
همزبانش تنهایی بود ، در نگاهش بارانی بود ، در دلش چه غوغایی بود.
بی بهار به سر می کرد ، با زمستان سفر می کرد. شبها دلهره داشت روزها قهقه داشت. در دلش راز و نیاز بر لبان نسخه ای بود. نسخه ای که نامش غصه بود.
غم با او همسفر شد آرزوهایش همه دربه در شد. عشق را سراسیمه در قلب گرفت.
با عشق همسفر بود ، بی عشق مثل جاده پر خطر بود.
روزها باعشق هم سخن بود ،شبها در آغوش عشق گرم گرم بود.
مدتی گذشت…
در دلش رازی پنهان بود،راز گل و آتش بود. رازش را می خواست فاش کند ، آرزوهایش را سحرخیز کند. یک سخن بر زبان آورد ، هر دو آرزویش بر باد آورد.
در نگاه عشقش بارانی شد، قلبش از عشق خالی شد.
عشقش با کس دیگر همسفر شد ، چون عشق تنهایی سرد سرد شد.
می خواست با عشقها زندگی کند ، می خواست دو رنگ باشد و تحسینش کند.
اما سرنوشت اینچنین نخواست هر دوعشق را از او می خواست ، بعد از آن هیچ کس با او هم سخن نشد ، هیچ عشقی با او همدل و هم صحبت نشد!

یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 15:10 توسط متیـــــــ♥نا| |


شراب خواستم…
گفت : ” ممنوع است ”
آغوش خواستم…
گفت : ” ممنوع است ”
بوسه خواستم…
گفت : ” ممنوع است ”
نگاه خواستم…
گفت: “ ممنوع است ”
نفس خواستم…
گفت : ” ممنوع است “
… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد
با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و …
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد …
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم…
سر از این عشق بر نمی دارم

شنبه سی ام دی 1391ساعت 22:12 توسط متیـــــــ♥نا| |

اگر نفسی در سینه است ، تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم
برای تویی که تمام وجودم هستی ، تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز ، بی تو جای من در اینجا نیست
تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو ، تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو ، بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو
دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم ، تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان
اگر نفسی در سینه است ، تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است
در این لحظه و همه لحظه ها ، در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم ، تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم! چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم…
میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی ، قدر دلم را میدانی ، هیچگاه تنهایم نمیگذاری،از این احساس بود که احساست کردم ، تو را دیدم و درکت کردم ، تا اینکه دلم عاشقت شد ، دلم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد….
من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من ، همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ….
بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است ، بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم ، جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان …
لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان…

دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 20:8 توسط متیـــــــ♥نا| |

لحظه هایی هست که دلم واقعا برایت تنگ میشود.اسم این لحظه ها رو گذاشته ام همیشه.


پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 16:31 توسط متیـــــــ♥نا| |

نشسته ام…
کجا؟
کنار همان چاهی که تو برایم کندی…
عمق نامردی ات را اندازه می گیرم

پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 16:14 توسط متیـــــــ♥نا| |