♣♥вα мαη αz єѕнq вgσ♥♣


با مَن اَز عِشق بِگُو، با مَن اَز زِندِگی

قِصِه ی ما باشِه قِصِه ی عاشِقی

میدُونَم شِعرِ تُو خُوندِنی ست

میدُونَم اِسمِ تُو مُوندَنی ست

بُوسِه هات مَرهَمِ قَلبِ مَنِ اِی بِهتَرین

فَردا رُو با تُو میبینَم

اَز چِشمات عِشقُو میگیرَم

با هَمیم تا زِندِه ایم، تا هَمیشِه

با مَن اَز عِشق بِگُو.بی تُو اَز عِشق میگَم
 

جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱18:56متیـــــــ♥نا

فَقَط با سايِه ي خُودَم خُوب ميتوانَم حَرف بِزَنَم ، اُوست كِه مَرا وادار بِه حَرف زَدَن مي كُنَد ، فَقَط اُو ميتوانَد مَرا

بِشناسَد ، اُو حَتماً مي فَهمَد ... مي خواهَم عُصارِه ، نَه ، شَرابِ تَلخِ زِندِگي خُودَم را چِكِه چِكِه

دَر گِلُويِ خُشكِ سايِه اَم چِكانيدِه بِه اُو بِگٌويَم:

" ايــن زِنـــــدِگــــي ِ مَـن اَســت ! "

 

صادِق هِدایَت

جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴22:38متیـــــــ♥نا

چِه می آیَد بِه تُو

اَخم،
وَقتی دیر می شَوَد …

قَرارِ بِه هَم رِسیدَنِمان!

 

مَرضیه هُمایُونی

یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴12:18متیـــــــ♥نا

ﺭﺍﺳﺖ ﺍَﺳﺖ

ﮐِﻪ ﺻﺎﺣِﺒﺎﻥِ ﺩِﻝ ﻫﺎﯼِ ﺣَﺴﺎﺱ ﻧِﻤﯽ ﻣﯿﺮَﻧﺪ

ﺑﯽ ﻫِﻨﮕﺎﻡ ﻧﺎﭘَﺪﯾد

ﻣﯿﺸَﻮَﻧﺪ

 

اَحمَد شاملو

دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴14:28متیـــــــ♥نا

تُو یه خاطِره ی خُوشی که هِی تِکرار میشی!

پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴23:37متیـــــــ♥نا

اَز مَن نَپُرس چِرا دُوسِت دارَم 

نَه مَن میدانم نَه تُو!!!

 

سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴16:36متیـــــــ♥نا

مُوهاش دَریا بُود دُنیامُ زیبا کَرد فَهمید دیوونَم مُوهاشُ کوُتاه کُرد.

[رَستاک حَلاج]

جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴20:24متیـــــــ♥نا

وَ هَر صُبح
خُورشید اِصرار داَرد
سَر اَز کارِ پیراهَنَت دَر بیارَد ...!

سِیِّد عَلی میراَفضَلی

چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴22:59متیـــــــ♥نا

تَنهایی،

شاخِه‌ی دِرَختی‌ست پُشتِ پَنجِرِه‌اَم

گاهی لِباسِ بَرگ می‌پُوشَد

گاهی لِباسِ بَرف

اَما...،

هَمیشِه هَست!

 

 رِضا کاظِمی

دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴19:0متیـــــــ♥نا

دِلتَنگی یَعنی تُو وَ تُو یَعنی تَمامِ دُنیایِ مَن !

سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲23:19متیـــــــ♥نا

گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــــــــاشم 
دلـــــت می گیـــــــــرد . . . . 
1 روز 
1 ماه 
1 سال . . . . 
از رفتنـــــــم می گذرد . . . 
چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ 
وقــــتی دلت با دیگریســــــــت


 

یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲13:53متیـــــــ♥نا

کــاش …

اِی کــاش …

دَستانـَـم ، آن قَــدر بُزُرگــ بُود …

کـِـه مــی تَوانِستـَـم …

چــَرخ و فَلَکــِ دُنیــا را …

بـِـه کــامِ تــُو …

بِچَرخانــَم …

دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲17:25متیـــــــ♥نا
قَدَم بِزَنیم . . .
 
مَن با ” تـُــــــــو ”
 
تُو با هَر کِه دِلَت خواست !
 
فَقَط بیــــــــــا قَدَم بِزَنیم . . .
 
اَصلاََ بیا وَ بُگذار . . .
 
سایِه اَت باشَـــــــــــم . . .
 
سایِه کِه آزار نَدارَد !
 
دارَد ؟!
 
 
چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲22:28متیـــــــ♥نا

 

دلـــ ــم بـآلـڪنـﮯ مـﮯ פֿـوآهـَد روبــﮧ شـﮫـر...

وڪـمـﮯ بـآدפֿـنـڪ وتـآریـڪـﮯ...!

یـڪ فنـجـآטּ بـزرگــ قَهـوه...

یـڪ جـرعــﮧ×تـ ــ ــو×...

یـڪ جـرعــﮧ×مـَטּ×...

وسـڪوتـﮯ ڪــﮧ درآטּ دونــگآه گـــره خورده شــدטּ...

بـﮯ ڪـلآم...

میــدآنـﮯ...؟

دلـــ ــم یـڪ ×مَـטּ×مـﮯ פֿـوآهـَد بــرآے×تـ ــ ــو×...

ویـڪ ×تـ ــ ــو×تـآابــَدبــرآے ×مَـטּ×

 

سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲21:13متیـــــــ♥نا

یِکی رَفت...یِکی مُوند...

یِکی دَرگیر گُذَشتِه...

یِکی هَم...مِثه مَن...کُلِّ حَرفاش دُو خَط شِه...

تُو رُوزا...غُرُوبا...دِل بِه تَنهایی می بَندِه

هَمِه جا...

یِه صِداس...

کِه هیشکی دُنبالِش نَگَشتِه...

سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲12:0متیـــــــ♥نا

چِه خُوش خیال بُودَم کِه هَمیشِه فِکر میکَردَم

دَر قَلبِ تُو مَحکُومَم بِه حَبسِ اَبَد…

بِه یِکبارِه جا خُوردَم وَقتی زِندانبان بَر سَرَم فَریاد زَد:

هِی…تُو…آزادی…

وَ صِدایِ گام هایِ “غَریبِه ای”کِه بِه سِلُولِ مَن می آمَد…!

چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲23:50متیـــــــ♥نا

عِشـــــق یـَـعنی حَـتی اَگِـه بِدُونـــی نِـمیخوادِتــــــ

بِدُونــــی نِمیشِـــــه,

اَمــا نَتـُـونی تَرکِــش کُنـــی . . .

نَه خُــــودِشُو , نَه فِکـــــرِشُو . . .


تُوضیح نِمی خواهَد

تَمامِ خواهِشِ مَن یِک جُملِه کُوتاه اَست:

دِلی کِه بِه تُو سِپُردِه اَم ، بِه غَم مَسپار . . .

چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲23:44متیـــــــ♥نا

 به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.

دستان لرزانم را دراز میکنمتا صورت مهربانت را لمس کنم،

اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.

چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند

میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست

که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.

دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را

روی شانه های مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.

دلم برای آرامشنیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.

برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.

دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی

قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.

گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد

که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.

دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.

تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.

دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲3:25متیـــــــ♥نا

بِه مَن ميگُفت : آنقَدر دُوسِت دارَم کِه اَگَر بِگُويي بِمير مي ميرَم . . . باوَرَم نِمي شُد . . .فَقَط بَرايِ يِک

اِمتِحانِ سادِه بِه اُو گُفتَم بِمير. . .! سالهاست کِه دَر تَنهايي پَژمُردِه اَم کاش اِمتِحانَش نِمي کَردَم!

دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲21:35متیـــــــ♥نا

 

گاهی، فَقَط گاهی فِکر میکُنَم تَمامَش یِک سُوءِ تَفاهُم اَست؛

آن خَندِه ها، دَستهایِ دَر هَم گِرِه کَردِه، نِگاه هایِ گَرم...

دَستهایَم را می گیرَد و می خَندَد…

 بَعد هَر چِه فِکر میکُنَم یادَم نِمی آیَد بِه چِه فِکر میکَردَم!

جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲5:15متیـــــــ♥نا
 

#Happy new year :)

دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱17:14متیـــــــ♥نا

بَرایِ خامُوشی شَبهایِ اِنتِظارَم

فَقَط یِک فُوت کافیست خامُوشَم کُن

خَستِه اَم

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱22:28متیـــــــ♥نا

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم مثل یک کابوس است.

هنوز هم عاشقم ، با اینکه عشق برایم یک شکنجه است.

عاشق می مانم چون عهد بسته ام با او که با من هم قسم شده است بمانم.

و چون ،او که با من هم قسم شده است را خیلی دوست میدارم.

با اینکه عشق یک بازی است ، اما من این بازی را دوست دارم ، چون هم بازی ام

تا آخر با من می ماند و مرا دوست میدارد.

با اینکه عشق زودگذر است اما من این گذر لحظه ها را دوست میدارم چونکه میدانم.

زندگی و عمر زودتر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد.

صادق باش ای عاشق جاودانه ام ، لایق باش ، لایق این دل عاشق و پر از درد من باش.

میدانم که تو لایقی و میدانم که صداقت دل تو آنقدرها است .

که دل پر از دروغ مرا شرمنده آن پاکی خودش کند.

بمان با من گرچه این قلب من ارزش آن قلب آسمانی تو را ندارد.

بمان ، چون من تو را دوست میدارم ، بیشتر از آنچه که تصور میکنی

و بیشتر از آنچه که در قصه ها میخوانی.

ای عزیز این دل خسته و سوخته من ، تو بیشتر از هر عزیزی در این دل برای

من عزیزتری و بیشتر از هر کسی برای این دل مقدس تر و دوست داشتنی تری.

ای عشق من ساده نباش ، به حرفهای آنانکه عشق برایشان پوچ است بی توجه باش

و تو خودت با قلب من سازگار باش.

هنوز هم عاشقم ، عاشق می مانم و خواهم ماند.

میگویند عشق بی معناست ، و عشقی در این زمانه وجود ندارد.

ولی من هنوز هم عاشقم.

بگذار بگویند دیوانه ام ، وقتی یک قلب پاک و مهربان را دوست میدارم و آن

قلب نیز مرا دوست میدارد آنگاه وقتی همه با حسرت به من و او نگاه می اندازند

دیوانه میشوند، حالا دیوانه کیست؟ دیوانه آن کسی است که از نگاه

با حسرت ، به یک عشق آتشین مجنون شده است.

آری من هنوز هم عاشقم…

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱22:53متیـــــــ♥نا

یک دلیل برای عاشق شدنم ، یک بهانه برای زنده ماندنم ،

تویی آن دلیل و بهانه عاشقانه

یک هوای عاشقانه برای با تو بودن، همین هوای بارانی ،دستت درون دستهای من ،

این اَست هَمان رزوی رویایی این نفسی که در سینه ام است ،

این قلبی که با تو به آرزوهایش رسیده است ، این وجودی که محتاج وجود تو است ،

این احساسات،همه در عشق تو جا گرفته است

ببین عشق تو چقدر مقدس است که زندگی ام با تو دوباره جان گرفته است

ببین چقدر دوستت دارم که خوشبختی را از لحظه ای که آمدی دیدم ، حس کردم و باورش کردم!

باور کردم که حضور تو در زندگی ام یک حادثه نبود ،روزی تو می آمدی،

با اینکه من حتی فکر داشتن تو را هم نمیکردم

روزی که آمدی چه روز دلنشینی بود، روزی که بهم میرسیم چه روز مقدسی خواهد بود

و روزی که از عشق هم میمیرم چه روز عاشقانه ایست

به عشق همان روز ،روز از عشق هم مردن،

اینک عاشقانه همدیگر را میپرستیم تا به دنیا بگوییم این ما هستیم که عاشق همیم!

دلیلی نمیبینم برای زنده ماندن اگر تو نباشی ، نمیخواهم حتی یک لحظه نیز در فکر نماندن باشیم!

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری،

میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ،

و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم

عزیزم بیا در آغوشم ،تو مال منی ، آرام باش که تو تا آخر دنیا ، دنیای منی ،

بارها گفته ام و خودت هم میدانی که زندگی منی ،

پس این هم بدان تو آخرین کسی خواهی بود که قبل از مردنم او راخواهم دید!

یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱23:6متیـــــــ♥نا

حـالا کِـه میـخـواهـی بـِرَوی

لُطفــاً قـَدَمـهـایَـتـــ را تُنـدتَـر بَـردار

دِلَـم را فِـرِستــادِه اَمـ دُنبـالـِـ نُخُــود سیـــاه . . . !
.
.
.
نـِمـی دانَـمــ اَز کُجــا نُـخُــودسیـــاه گیـر آوَرد!

پُشتـِِـ سَـرَتـــ اُفتـــاد بِـه رُویِ سَنـگــ فَـرشــ هـایِ پیـــادِه رُو . . .

سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱21:5متیـــــــ♥نا
 

قدم می زد درون رویاهایش ، دردو دل می کرد با آرزوهایش ، صحبت می کرد با همزبانش.

ساده بود و بی ریا ، خسته از یک فریاد بی صدا!

دوست داشت در یک جا گم شود، جایی که درآن مهر و محبت حس شود.

لابه لای دفتر خاطره هاش ، خاطره ای بود که نمی خواست پرپر شود ، سوخته شود ، واز بین رود .

خاطره اش راز بود که نمی خواست فاش شود ، یا از آن دفتر سیاه پاک شود.

هم صدایی نداشت تا بگوید فریادش را! بگوید راز دلش را!

همزبانش تنهایی بود ، در نگاهش بارانی بود ، در دلش چه غوغایی بود.

بی بهار به سر می کرد ، با زمستان سفر می کرد. شبها دلهره داشت روزها قهقه داشت.

در دلش راز و نیاز بر لبان نسخه ای بود. نسخه ای که نامش غصه بود.

غم با او همسفر شد آرزوهایش همه دربه در شد. عشق را سراسیمه در قلب گرفت.

با عشق همسفر بود ، بی عشق مثل جاده پر خطر بود.

روزها باعشق هم سخن بود ،شبها در آغوش عشق گرم گرم بود.

مدتی گذشت…

در دلش رازی پنهان بود،راز گل و آتش بود. رازش را می خواست فاش کند ، آرزوهایش را سحرخیز کند.

یک سخن بر زبان آورد ، هر دو آرزویش بر باد آورد.

در نگاه عشقش بارانی شد، قلبش از عشق خالی شد.

عشقش با کس دیگر همسفر شد ، چون عشق تنهایی سرد سرد شد.

می خواست با عشقها زندگی کند ، می خواست دو رنگ باشد و تحسینش کند.

اما سرنوشت اینچنین نخواست هر دوعشق را از او می خواست ،

بعد از آن هیچ کس با او هم سخن نشد ، هیچ عشقی با او همدل و هم صحبت نشد!

یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱15:10متیـــــــ♥نا

شراب خواستم…

گفت : ” ممنوع است ”

آغوش خواستم…

گفت : ” ممنوع است ”

بوسه خواستم...

گفت : ” ممنوع است ”

نگاه خواستم…

گفت: “ ممنوع است ”

نفس خواستم…

گفت : ” ممنوع است “

… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

با یک بطری پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد

با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را

و …

چه ناسزاوار

عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،

به آرامی اشک می ریزد …

تمام تمنای من اما

سر برآوردن از این گور است

تا بگویم هنوز بیدارم…

سر از این عشق بر نمی دارم

شنبه سی ام دی ۱۳۹۱22:12متیـــــــ♥نا

اگر نفسی در سینه است ، تو خودت میدانی برای تو نفس میکشمبرای تویی که تمام وجودم هستی ، تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز ، بی تو جای من در اینجا نیستتمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو ، تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو ، بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تودنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم ، تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایماناگر نفسی در سینه است ، تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره استدر این لحظه و همه لحظه ها ، در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم ، تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم! چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم…میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی ، قدر دلم را میدانی ، هیچگاه تنهایم نمیگذاری،از این احساس بود که احساست کردم ، تو را دیدم و درکت کردم ، تا اینکه دلم عاشقت شد ، دلم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد….من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من ، همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ….بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است ، بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم ، جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان …لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان…

دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱20:8متیـــــــ♥نا

لَحظِه هایی هَست کِه دِلَم واقِعاََ بَرایَت تَنگ میشَوَد.اِسمِ این لَحظِه ها رُو گُذاشتَم هَمیشِه.

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱16:31متیـــــــ♥نا

نِشَستِه اَم…

کُجا؟!

کِنارِ هَمان چاهی کِه تُو بَرایَم کَندی…

عُمقِ نامَردی اَت را اَندازِه می گیرَم!

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱16:14متیـــــــ♥نا